زندان زندگي |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
همه جا (1)
سرزمین ارمنیا منطقه ای کوچک در سیاره بزرگ ما قرار داشت .جایی که از یک سوی
رنگ ابی دریا و از سویی دیگر کوهستانهای سبز و بلند انرا احاطه کرده بودند.جایی که
مردمی شاد و مهربان زندگی میکردند. در اکثر خیابانها و کوچه های ان شبها صدای
موسیقی بگوش میرسید.چیزی که برای مردم این سرزمین بسیار با اهمیت بود
محفلهای خاوندگی و دوستانه انان بود که برخی از شبها دور هم جمع میگشتند و به
گفتگو و تفریح میپرداختندو اصولا" مهربانی و رقت قلب یکی از صفات و ویژه گیهای
بارز مردم این سرزمین بود.زیبایی این سرزمین نیز باعث میگردید تا هر ساله از سایر
سرزمینها برای دیدن ان و استفاده از مهمان نوازی مردم مهربانش به آرمنیا امده و
این امر یک منبع سرشار درامد برای مردم ان بود.
وجود معادن و منابع زیر زمینی نیز بر رفاه و اسایش جمعیت ۵/٣ میلیون نفری ان می
افزود.
یکی دیگر از افتخارات مردم این سرزمین سابقه درخشان و کهن و فرهنگ غنی آرمنیا
بود که این امر حتی در کتابهای درسی از پائینترین سطح تحصیل تا بالاترین سطح
مستتر بود.
| لینک | پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٧ - davood |
راز خوشبختی
باور کنید تمامی راز خوشبختی انسانها فقط در یک کلمه شش حرفی خلاصه میشود
ادمیان تمامی جهان را بدنبال خوشبختی میگردند و به هر کاری دست میزنند تا به ان
دست بیابند و من این را برای جوانها و نوجوانان میگویم که باور کنید تمامی راز خوشبختی
در کلمه انتخاب خلاصه میشود.اگر این امر چه در انتخاب رشته تحصیلی و یا در ازدواج
درست انتخاب نمایند باور کنید که ۷۰٪ یا ۸۰٪ مسیر خوشبختی را طی کرده اند.
| لینک | دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - davood |
ماسک
هر روز همه ماها با ماسکهایی گوناگون با محیط پیرامون خود و سایر
مردم روبرو میشویم.
ما ایرانیها در نقش بازی کردن و استفاده از ماسکها استادیم.شاید این امر
ریشه ای تاریخی دارد که بدلیل وجود حاکمان جبار در طول تاریخ و برای
حفظ منافع و حتی زنده ماندن مجبور بوده ایم
و هم اکنون نیز این خصلت جزئی لاینفک از شخصیت ما ایرانیهاست.ما از
لحاظ روانشناسی انسانهایی چند شخصیته هستیم.در دروغگویی و تظاهر
و ریا کاری کسی به گردمان نمی رسد.
صفت مشترک ما ایرانیها تملق و چاپلوسی است .سیاحانی که در طول
تاریخ از زمان صفویه تا امروز به ایران آمده اند ۲ صفت مشترک را همگی
نام برده اند ۱-تنبلی ۲-تملق و چاپلوسی
همه ما باید بدانیم انچه که به ما میگویند و انچه که ما بدیگران میگوئیم
کمتر با واقعیات اندیشه گوینده مطابقت دارد.
براستی به اطراف و اطرافیان خود با دیدی تازه نگاه کنید.چه می بینید؟
| لینک | پنجشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٥ - davood |
ايران
اينجا ايران است سرزمين رستم دستان.سرزمين کاوه آهنگر و ديار آفريدون و جمشيد.
خاکش اهورايی و هوايش پر است از نوای مهر.هنوز اگر به تخت جمشيد بروی و گوش
جان بسپاری همهمه داريوش را ميتوانی شنيد.ود پاسارگارد صدای کوروش را.کوروش و
داريوش و کاوه اهنگر و فريدون و .... همه جزيی از اين کشور هستند و جدايی ناپذير.
چگونه انسان ميتواند خود را به سخره بگيرد؟ اينها قسمتی از فرهنگ اين کشور هستند
و لاينفک.حرمت به تاريخ و فرهنگمان احترام به خود و امروز و اينده است.
| لینک | سهشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥ - davood |
تنهايی
چقدر تلخ است که آدمی در بين ديگران احساس تنهايی کند.در ميان جمع باشی و
هزاران فرسنگ فاصله در انديشه و ارزوها.چقدر تلخ است که اينقدر ما فاصلاه داريم.
خداوندا اين فاصله ها تاکی ادامه خواهد يافت؟در چه زمانی گوش شنوايی پيدا خواهد
شد؟شايد اين من هستم که در زمانی نامناسب و مکانی نامناسب پای نهاده ام.
و در اين جاده باريک و يکطرفه من چه تلخ ميسوزم
| لینک | شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤ - davood |
خستگی
امروز روزی دگر است.در جهان پر تلاطم امروز دست بر کجا بايد آويخت؟تکيه بر کجا
ميتوان زد؟ کدامين شانه را يارای تحمل رنجها ماست؟
چه کس اشکها را زگونه های ما پاک خواهد کرد؟چگونه اين تنهايی مدهش رابايد تحمل
کرد و چگونه ميبايست از اين دالان وحشت و پر خطر گذشت؟
و من اينجا چه بيکس و تنها و دردمند و خسته ايستاده ام.در معبر باد بر دوراهی رفتن
يا ماندن بر کناره ساحل هستن و بودن.
و همچنان ميگذرانم لحظه های بيم و اميد را
| لینک | پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤ - davood |
سرزمين مردگان
اينجا ديگر کجاست؟اين بيغوله ناآشنا.شهر خاموشان شهر مردمان يخزده.در اينجا رويا
مرده است.آرزو سالهست که در زندان حقارت وتاريک اسير و زندانی است.اينجا ديگر
کجاست؟ ما در ميان اين مردمان حريص که پوزخند بر لب دارند و مغرورانه بر سر
اجساد مقتول خويش ايستاده اند به چه کاريم؟ما را با آنان چه کارست؟جای ما اينجا
نيست
ما را تحمل اخر تا چند؟
تا چند؟
درين سرزمين خاموشان
تحمل آخر تا چند؟
رهايی کجاست
ما را دين خانه اشباح
چه کاری است
دردو رنج درين خانه تا چند
تا چند
| لینک | پنجشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٤ - davood |
روزگار تلخ
باور کن خودم هم نميدانم چه چيز را بايد باور کنم.هنوز هم باورم نميشود.گويی در دورن
فضای غبارآلود يک کابوس وحشتناک زندگی ميکنم و اين اتفاقات تنها خوابی وحشتناک
است.و ايکاش ميشد بر صورت خود سيلی زد تا از اين کابوس بيدار شد.اما اگر اينها در
بيداری باشند چه؟ جز به دامن پر مهر خدا به کجا ميتوان پناه برد؟
و غم بيکسی و تنهايی نيز بر اين درد جانکاه می افزايد.
خدايا چه بايد کرد؟ چه بايد گفت
| لینک | پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤ - davood |
سرگشته ۸
همچنان گام بر ميدارم در جاده ای که گويی تنها بايد رفت و باز هم بايد رفت.
که اينجا جای ماندن نيست. در اين جاده گويی هر کسی به بازی مشغول است و در
چنگال سرنوشت نقش خود را ايفا ميکند.
جاده ای يکطرفه که خود نميدانيم کی می آييم و کی بايد برويم. اسير در برهوت زندان
زندگی هر کدام قطعای ای کوچک از پازل بيکران زندگی هستيم.من اينجا هستم چون
بايد باشم و چون جای ديگری نيستم. سرنوشت اين موجودات با معادله های پيچيده ای
تعيين ميگردد. و من و تو همچنان در اين جاده ره ميسپاريم هر يک به بازی مسخره ای
مشغوليم ليک خود نميدانيم.واين سرگشتگی همچنان ادامه دارد.............
| لینک | پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤ - davood |
سرگشته ۷
در انبوه مه سايه هايی ديوانه وار ميچرخيدند و ناله سر ميدادند. با هرگام به جلو سايه
ها واضحتر ميگشتند .کمی بعد در ميان مه ادميانی را ميشد مشاهده نمود که ماسک
بر صورت داشتند. ماسکهايی با شکلهايی متفاوت و گاه خوشايند و ناگاه خنجری را در
هوا ميچرخاندند تا شايد انسانی را بيابد تا او را بدرد.سعی کردم تا از انها بدور مانم.
آنها ميرفتند و همچنان بر گرد ميگشتند و خنجر به اين طرف و آن طرف ميچرخاندندو
گاه خنجر انها بر تن يکديگر ميخورد و همراه آن ناله و فواره خون بود که به هوا
برميخاست. و من همچنان ميرفتم .در اين جاده گام بر ميدارم بدون انکه انرا نهايتی
باشد........
| لینک | شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳ - davood |
سرگشته ۶
عجيب آنست که در اين جاده همه ميروند و بازگشتی نيست ! سعی ميکنم تا انتهای
جاده را ببينم . اما مه سنگين و فضای خاکستری آن تنها سايه های مبهمی را در دور
دستها نمايان ميسازد.گويی کلام ماندن در اين مکان کلامی بی مفهوم و ناآشناست.
درختان توسری خورده با شاخه های خشکشان که گه گاه از ميان مه بيرون زده اند
در فضای خکستری خودنمايی ميکنند .من با ديدن آنها بی اختيار به ياد کلام پايان می
افتم.فضا از کلام های گنگ و نامفهوم و گريه و گاهی نيز خنده انباشته است و همين
همهمه ترس را در آدمی مينشاند وفراموشی خويشتن بر او حاکم ميگردد.من دلم
هوايی تازه ميخواهد و در خيال خويش ترانه رستن زين کابوس را زمزمه ميکنم
که صدای فريادی مرا به اين جاده دهشتناک باز ميگرداند...............
| لینک | پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۳ - davood |
سرگشته ۵
خورشيد در آسمان بالا آمده است و نور کم رنگی را از ميان مه و غبار موجود در آسمان
می افکند. و من همچنان در اين جاده ره ميسپارم.از دور سايه های در هم و برهم
نمايان ميگردند. پس از لختی گروهی نمايان ميگردند .حرکاتشان ترس را در دل آدمی
ميفشاند. اينها چون گرگانی گرسنه به هر چيز در اطراف خود چنگ می اندازند و آنرا
از هم ميدرند.فريادشان چون آوای گرگانی است که در پی شکار ميدوند.حتی شاخه
ها و تنه درختان نيز از اين قاعده مستثنی نيستند. گويی بحال آنان تفاوتی نميکند که
آنچه بدان حمله ميبرند چيست .شايد انها بدنبال بهانه ای هستند تا عطش بی پايان
انان را فرو نشاند. بايد که خود را از اين جماعت پنهان ساخت که اين حريصان برايشان
چيزی مهم نيست نزديکتر خود را در ميان جنگل پنهان ميسازم تا از گزند انان د ر
امان بمانم.از فاصله نزديک مشخص ميگردد که بر چشمانشان بندی است سياه رنگ
که گوئی هرگز گشودنی نيست.و اينان هم از دل کورند و هم از ديده .و من در
سنگلاخ جنگل ره ميسپارم و از انان دور ميشوم....................
| لینک | پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳ - davood |
سرگشته ۴
همچنان گام برميدارم.من در جاده ای گام بر ميدارم که آغاز ان ناپيداست و پايانی برای
او متصور نيست.گويی قبل از من هم بوده است و بعد از من نيز خواهد بود .در ميان اين
افکار غوطه ميخورم که ناگه صدای خنده ای مرا بخود می آورد.جمعی در صفی طولانی
در حرکتند گاه با قهقه ای مستانه ميخندند و سپس ناگه پس از چند لحظه مويه شان
دل ادمی را به بدرد می آورد. و اين تسلسل خنديدن و انگاه گريه همچنان ادامه دارد.
از کنار اين جمع ميگذرم و انان همچنان ميخندند و ميگريند و مرا بر خنده و گريه شان
باوری نيست و گويی در بازی کودکانه ای گرفتار آمده اند. اين آدميان که زنجير و بندی
بر دست و پا ندارند خود در ميان باورهای خود اسيرند. و من اين جمع را در حاليکه
همچنان چون ديوانگان لختی ميگريند و انگاه ميخندند به حال خود رها ميسازم و
سعی ميکنم از آنان پيش بگيرم.
| لینک | شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳ - davood |
سرگشته ۳
در خود احساس خستگی ميکنم.هرگام که برميدارم سنگين تر ميشوم.فضا همچنان مه
آلود است. بر عده ای ميرسم که در پشت هم رهسپارند .خاموش و بيصدا چون مردگانی
متحرک .پاها و دستهايشان با زنجير بسته است .نگاه ميکنند و لی نمی بينند.
ميخواهم صدايشان کنم تا باز ايستند تا شايد بتوانم سئوالی کنم . اما صدا در گلويم
ميخشکد لذا خاموش ميشوم و فقط تماشا ميکنم. لباسهای مندرس و کهنه شان آدمی
را بياد گذشته های دور ميانداندازد.. چهره های تکيده شان رنج را فرياد ميسازد و شوق
بودن را در تمامی وجود آدمی ميخشکاند.انان همچنان ميرفتند .اين صف طويل لختی
می ايستاد نگاهی به اطراف ميکرد و سپس آهی بلند و اين کلام که:اينجا جای ماندن
نيست بايد رفت . وسپس ادامه دادند.....
| لینک | سهشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳ - davood |
سرگشته ۲
شاخه های درختان در هم پيچ خورده اند و معدود برگهايی که بر روی درختان خود نمايی
ميکنند در وزش سوز سرد باد به اينطرف و آنطرف تکان ميخورند.همچنان ميروم و مرا
قدرت باز ايستادن نيست.بناگه در کنار تخته سنگی مردانی خاکستری پوش بر گرد
دايره ای چرخ ميزنند و باهم آوازی تلخ را ميخوانندکه :هلا کجا بايد رفت ؟ کجا بايد ماند؟:
و جمع همچنان ميچرخد.چشمان اين مردان گويی مينگرند اما نمی بينند. چرخش انان
آدمی را بياد چنبره گر دون اين گنبد دوار می اندازد.مردان ميچرخيدند و با هر دايره
تاری از موی آنان به سپيدی ميگراييد.
| لینک | شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳ - davood |
سرگشته ۱
در جايی فرود آمده ام .برای لحظه ای چشم گشودم و خود را در اينجا ديده ام.
گذشته را بياد نمی آورم و اينکه چگونه به اينجا آمده ام.ترس و هراسی عجيب سراسر
وجودم را فرا گرفته است.ترس از غربت و هراس از ناشناخته ها . حتی از خود نيز می
هراسم.گويی خود را نيز برای اولين باراست که می بينم. فضا را مهی غليظ فرا گرفته و
ديدن را مشکل ميسازد.شب يا روز را نميتوان تشخيص داد .قطرات سرد باران گه گاه
بر گونه های آدمی می نشيند و سرما برون را با سرمای درون می آميزد و رنج و دردی
عميق را تا عمق وجود آدمی می نشاند.آدمی د ميان مه گم ميشود و احساس تلخ
غربت غمی بزرگ را بر دل آدمی رخنه ميدهد.فضا خاکستری است و در ميان اين همه
مه گه گاه شاخه های درختان تو سری خورده که برگ چندانی بر خود ندارند خود را
ظاهر ميسازند.گام بر ميدارم .آری اولين گام آيا من خود اين گام را برداشتم؟پاهايم
شروع به رفتن ميکنند دومين و سومين گام.نه ديگر اين رفتن را سر باز ايستادن و
سکون نيست.از دور اشباحی در ميان مه پديدار ميگردند لحظه ای پاهايم به مانعی
برخورد ميکنند بر زمين مينگرم در ميان مه غليظ و بر روی زمين چيزی حرکت ميکند
و سپس ضجه های آرام ولی تلخی که به گوش ميرسند و سکوت دهشتناک را با
آوايی وحشتناکتر ميشکنند.در ميان مه صورت اشباحی که بر زمين ميخزند و ناله
ميکنندو ميگريند بناگه پديدار ميشوند و شک و خوفی دهشتناک را بر دل آدمی
مينشانند.همچنان گام بر ميدارم در گوشه ای سايه ای پديدار ميگردد. بر تخته سنگی
سايه ای نشسته است و آرام آرام تکان ميخورد .با هر گام که بر ميدارم سايه نزديکتر
و نزديکتر ميشود.سايه زنی است زيبا که چون چشم بر تاو می اندازی هوس تمامی
وجود را فرا ميگيرد و دمی وحشت حضورت را در اين ناکجا آباد به دست فراموشی
ميسپاری.
نزديک میشوم ميخواهم دست بر او زنم اما بناگه تمامی زيبايی و دلفريبی او تبديل به
ديوی خوفناک ميگردد.ميدوم و ميگريزم.آی آنکه در اين در می آيی بايد که چشمها را
بست.اميدی دگر بايد داشت. ميدوم و همچنان نعره ترسناکش به گوش ميرسد.
و من همچنان سرگردان در ميان اين نا کجا آباد گام بر ميدارم.
| لینک | جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳ - davood |


